|
مث دیدن یه فیل تو تاریکی
|
امروز نتونستم مدرسه برم زیعنی هر کار کردم نشد که برم حتی مانتو و مقنعه ام هم تنم بود اما هر لحظه امکان داشت بیهوش بشم .
اصلا حالم خوب نبود. 4 روز همینطور گذشته بود و من امروز توانی برای حتی ایستادن هم نداشتم. ناچار زنگیدم به مدرسه که اطلاع بدم نمیام.
دلم قد همه مردابهای جهان گرفته بود
مدام به شاگردهای کوچولوی نازم فکر میکردم و نمیدونم چرا عجیب یهو دلم برای همشون قد همه باغهای سیب تنگ شد
با مادر رفتم دکتر . هنوز حال خوبی ندارم. اما بهترم.
انگار دعای یه نفر رو به ماه داره مستجاب می شه.